46# - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 7:23
رهاش کن بره رئیس! وقتی برای اولین بار، یاد میگیری با جمله ی "با من دوست میشی؟" باید دوست پیدا کنی، وقتی برای اولین بار یه نفرو پیدا می کنی که این جمله رو بهش بگی، یا نه، اصلا یه لبخند میزنی و بعد وسایل و خوراکی ها و افکارتو باهاش شریک میشی و بالاخره یه نفر رو تو دنیای خودت راه میدی، شاید درک عمیقی ا...
47# - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 7:23
من یک روشنفکرم! هر کس عقیده ی مخالف من داشته باشد، اُمّل، عقب افتاده، متحجر و گوسفند است که سرش را در آخور معاش فرو برده و از ناحیه ی سر، تعطیل است. من یک روشنفکرم! هر کس عقیده ای مخالف عقاید من داشته باشد، یقینا جیره خور فلان کس و فلان جاست و برای هر کلمه ای که می گوید و هر کاری که می کند، به حسابش...
49# - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 7:23
واقعا درک نمیکنم اوناییو که میگن چرا تابستون طولانی شده و چرا تموم نمیشه پاییز بیاد! عزیزم دوست داری جای لش کردن، بری دانشگاه کمرت زیر بار درس و دانشگاه خم شه؟ من از روز های کوتاه پاییز متنففففففرم! اصلا مگه روزم داره؟ شبه همش! بدبختی اینجاست که من برای اینکه درس بخونم و ذهنم متمرکز باشه، نصف بیشتر ...
45# - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 14:10
عنوان آزمایش: آیا باز گذاشتن کامنت های یک پست، می تواند تاثیری روی وجود یا عدم وجود مخاطب داشته باشد؟ پ.ن: GAME OVER پ.ن که نه، شرح حال: ۱. مامان: عه امروز روز پزشکه! زنگ بزن به اون دوستت تبریک بگو! (با یک لبخند شیطانی جهت آزار اینجانب) من: کی؟سیما؟ مامان: نههه! اون یکی! (اسمش را به خاطر دارد، ولی ا...
35# - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:47
حدود یک هفته پیش بود که به نگار گفتم دلم شدیدا یک مسافرت تک نفره می خواهد.از آن هایی که all else is nothing. شناور در جهان ناممکن خود و فارغ از شادی،درد و هر احساس پر مشغله ی دیگر، تهی و آزاد. شاید بالاخره توانستم حسرت این سال ها را جبران کنم و یک سفرنامه ی مختصر بنویسم. حقیقی شدن این رویا، یکی دیگر...
36# - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:47
خیلی ناگهانی، تصمیم گرفتم به جنبشی با قوانین ذیل بپیوندم: 1. میان تعداد زیادی از آدم هایی که می شناسید، تنها و فقط تنها یک دوست داشته باشید. 2. با بقیه ی افراد تنها سلام علیک کنید و مدام به تملق گویی مشغول باشید. هیچ عمل دیگری لازم نیست با آن ها انجام دهید. 3. برای آن دوستتان از جان و دل مایه بگذاری...
37# - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:47
از آهنگ هایی که برای سفر گزینش کردم، فهمیدم دلم همیشه می خواهد به یاد تو باشد.زندگانی سرشار از پارادوکس من،با یک صبح سرد تابستانی تثبیت شد و مغزم چنان از کار افتاده که در محلولی غشایی،در سرم غوطه ور است و قلبم آنچنان این سکون را می خواهد که گمان کنم رئیس قطار، باید با چک و لگد بیرونم کند!چرا قطار بی...
38# - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:47
شاید بعضی روز ها یادت بیوفتد و با خودت بگویی همان کسی که مدعی بود و نیشش برای بقیه باز، چرا داد و هوارش برای من بود؟ چرا لبخند میزد و لبخند میزد، اما در یک چشم به هم زدن، به مرز انفجار می رسید و صدایش را در حلقومش می انداخت و جلوی بقیه سرم عربده می کشید؟ جوابش خبلی ساده است! عاقا من روی شما حساسم! م...
39# - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:47
عنوان: من گفتم ۲۱ سالگی آرام؟ فااااااک لاااایف! چرا فرزندان در قبال پدر و مادر مسئول هستن و باید احترام بذارن؟ نباید برعکس باشه؟ من انتخاب نکردم که به دنیا بیام!اگه این اسمش جبر نیست، پس چیه؟ شما یک انسان به من نشون بده که بچه ش حاصل ارضای شهوتش نباشه! چیه این دنیا؟ چیه این زندگی؟ پستی و حقارت تا کج...
40# - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:47
بعد از یک ضد حال بزرگ، دنیا را به گور پدرش واگذار کرده و یک خرید اینترنتی درست و حسابی بفرمایید! (نتورک مارکتینگ هم خودتونید) + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 7:56 توسط MR Kim
41# - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:47
او هم مرا دوست داشت. آن شبی که برای اولین بار بوسیدمش، فهمیدم. برخلاف انتظار من، آنقدر ها هم شوکه نشد. انگار انتظار چنین چیزی را داشت و علی رغم فرار از آن، خودش را در این مهلکه انداخت. بدون شک، حال آن شب مرا دیده بود و می دانست اگر تنها به دامم بیفتد، به سادگی رهایش نمی کنم. گویا من تنها کسی نبودم ک...
42# - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:47
فهمیدم گه خوری اضافی خیلی کار بدیه! من حتی حرفمو ناشناس هم نمیتونم بهش بزنم! البته ترس از تصور اینکه خوشحال بشه و فکر کنه کس دیگه ایه هم بی تاثیر نیست! + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۶ساعت 18:1 توسط MR Kim
43# - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:47
موضوع : For every action, there is an equal and opposite reaction اوایل امروز اعتماد به نفسم گم شده بود، کفتر کاکل به سر در حالیکه وای وای (و به روایتی های های) می کرد، خبر آورد که آخرین دسته ی جادوگرای جارو سوار که به سمت شهر های جادوخیز مهاجرت می کردن، اونو برای آخرین بار پشت خط موزائیک دیدن. منم ...
44# - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:47
من که اصراری ندارم تو خودت مختاری یا بمان یا که نرو یا نگهت میدارم... "محسن مرادی" پ.ن : حالا خود دانی! + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 0:57 توسط MR Kim
15# - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 5:12
صرف نظر از تناقضات ایجاد شده،باید بگم خیلی آرامش دارم این روزا،حس میکنم حالت خوبه.اینکه به فکرم باشی،حالمو صد برابر بهتر میکنه.حالا دیگه تقریبا دستت اومده که خیلی وقته حالم خوش نیست.من حتی تو این مورد هم دلداریت میدم و میگم میاد روزای خوب،فقط باید تحمل کرد این روزا رو،به قول خودت باید... همیشه یکی ا
16# - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 5:12
موضوع انشا: اگر زندگی من یک تراژدی بود...؟ یک من عاشق دلبر،دلبر عاشق غیر ازمن،تراژدی ای مناسب برای داستان های درِپیتی معمولا دو من عاشق دلبر،دلبر فارغ الف)دلبر میداند و همچنان فارغ است ب)دلبر هرگز نمیفهمد و این تراژدی با مرگ من خاتمه پیدا می کند. سه من عاشق دلبر،دلبر عاشق من،دلبر با خودش هم اوکی
17# - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 5:12
خیلی ها در من مردند،شعر هایم بوی مرداب می دهد.نمی توان گفت فاجعه است،ولی اتفاق خوبی هم نیست.افکار به من هجوم می آورند،ولی زمان نگارش آن ها که می رسد،فقط می توانم خیره شوم و با خودم تکرار کنم:چه فایده!نمی فهمند که! هیچ کدام از ما همدیگر را نمی فهمیم.درک کردن در این مواقع،واژه ایست بسیار ساده لوحانه و
18# - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 5:12
از همه ی مواضعم برمی گردم،به هر حال اونی که منو آفریده،این حجم از ناامیدی رو دوست نداره.اینجا زندانه ولی خب داشتم فکر میکردم کار کردن با اسلحه رو خیلی حرفه ای یاد بگیرم و بعد برم تو ی جنگی،چیزی کشته بشم.البته تلاش برای زنده موندن صِرف هم به همین اندازه احمقانه به نظر میاد،ولی خب شرکت توی جنگ،بیشتر "
19# - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 5:12
فکر کردم شعریو که قبلا گفته بودم راجبش،همینجا منتشر کنم بره پی کارش،فک نمیکنم بتونم دیگه ادامه ش بدم،پس اینطوری بیخیالش میشم.بقیه ش با شما،حتی اسمش همه شب در پس تنهایی ساعات فراموش شده پی آن دخترک خیره به آیینه که حقایق را می گرید سرد سهم خود را از رویا ها می بافم رج به رج گره در خاطره ها لحظاتی پر
20# - تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 5:12
با صرف نظر از اینکه پست بیستم باید یه چیز درست و حسابی از آب درمیومد و این نکته که مایع دستشویی جدیدمون،به جای اینکه بوی شاتوت بده،بوی سوسک کش میده و وقتی دستم رو بو میکنم،به این نتیجه میرسم که باید سوسکی بودم که دفتر زندگانی پرمعنا و سرشار از دستاوردش،با سوسک کش تار و مار بسته میشد،امشب مادر گرام ت...