او هم مرا دوست داشت. آن شبی که برای اولین بار بوسیدمش، فهمیدم. برخلاف انتظار من، آنقدر ها هم شوکه نشد. انگار انتظار چنین چیزی را داشت و علی رغم فرار از آن، خودش را در این مهلکه انداخت. بدون شک، حال آن شب مرا دیده بود و می دانست اگر تنها به دامم بیفتد، به سادگی رهایش نمی کنم. گویا من تنها کسی نبودم که می خواستم تمامش مال من باشد. او هم مرا عاری از هر ناخالصی می خواست. وقتی ناغافل راهش را سد کردم و به چشمانش خیره شدم، موجی از احساسات متفاوت در آن طوفان می کرد و زیر نور فانوس ها، اشک هایش به وضوح نمایان بود. ما از هر گفتگویی بی نیاز بودیم. نمی دانم او در چشم هایم چه می دید، اما من در روشنای چشمانش غرق می شدم و آن نگاه مهربان را جاودانه می خواستم. دستش را گرفتم و در حالیکه به سمت میعادگاهمان حرکت می کردم، تقریبا به دنبالم کشیده می شد. آخرین نیمکت را دور زدیم و در محوطه ای باز که گرداگرد آن را درخت های افرا پوشانده بودند، متوقف شدیم. به چشم هایش نگاه کردم، مرجعی بود موثق. ترسیده بود. فکر می کرد مستم و دوباره قرار است جنجال به پا کنم. وحشت چشمانش، مرا به سخن وا داشت: بیا آنجا بنشینیم و ماه را تماشا کنیم. به کنده ی درخت کاج پیری اشاره کردم که هفت سال پیش، با تاب آویز شده به شاخه هایش، رها می شدیم. صدای خنده ها و فریاد ها و گریه هایمان، با اواخر عمر درخت، گره خورده بود. با تعجب گفت: امشب آسمان ابریست! گفتم: بهانه ی دیگری ندارم. فقط... وقتی دستم را گرفت و محکم فشرد، حرف هایم ناتمام ماند. همه ی تردید ها یکباره از میان رفت. نزدیک تر رفتم، چشمانم را بستم و در همان حال، دیدم که او هم چشمانش را می بندد...
***
حالا در کنار او نشسته بودم و دیدن جوانه های کوچک کاج، بعد از هفت سال، شگفت زده ام نمی کرد. دستانم را رها نکرده بود و در آن لحظه، تنها آدم های آن اطراف بودیم که به تیرگی آسمان، خیره شده بودیم و از تماشای مهتاب لذت می بردیم.
برچسب:
نویسنده: امیر عباسی