وقتی برای اولین بار، یاد میگیری با جمله ی "با من دوست میشی؟" باید دوست پیدا کنی، وقتی برای اولین بار یه نفرو پیدا می کنی که این جمله رو بهش بگی، یا نه، اصلا یه لبخند میزنی و بعد وسایل و خوراکی ها و افکارتو باهاش شریک میشی و بالاخره یه نفر رو تو دنیای خودت راه میدی، شاید درک عمیقی از مفاهیم دوستی و فداکاری و وفاداری و از این دست نداشته باشی، ولی همه چیز توی دنیات انقدر پاک و صادقانه است که همه چیز رو حول این مفهوم جاودانه میخوای! از "دوستی تا آخر عمر" گرفته تا "قهر قهر تا روز قیامت".
اما جونم برات بگه که هر چقدر که بزرگتر میشی، بیشتر درک می کنی که همه ی آدما تو زندگی ما رهگذرن، مسافرن، یه روز میان و گوشه ای از زندگیت میشن _حالا اینکه چقدر از پازل زندگیتو پر کنن، به خودت بستگی داره و ارزشی که براشون قائل میشی_ و یه روز هم خاطراتتو میذارن تو کوله شون و میرن و آخرین تصویری که ازشون داشتی، ته جاده ناپدید میشه. حالا بماند که کوله ی بعضیاشون سوراخه و خاطراتشون از تو همینطور روی زمین میریزه تا کاملا براشون محو بشی! اما تو غیر از خاطراتشون که خیلی هم ارزشمندن، یه یادگاری ارزشمند دیگه هم داری! تاثیراتی که تو زندگیت گذاشتن و چیزایی که ازشون یاد گرفتی! پس اگه دیدی موقع رفتن هر کودومشون رسید، سعی نکن جلوشونو بگیری، چون آدما هر کودوم مسیر زندگی خودشونو دارن و پازل هیچ کودومشون با یه نفر تکمیل نمیشه! یادگاریاشونو سفت بچسب و برای پازل زندگیت تلاش کن. خواهی دید که دست سرنوشت، چه عجایبی رو تا انتها برات رقم زده
پ.ن: در کل، رهاش کن بره رئیس!
پ.ن 2: برام عجیب بود که فهمیدم آدمایی غیر از خودمم وجود دارن که واس همچین چیزایی غصه میخورن! ولی غصه نداره که! کوله ی اونا سوراخه، کوله ی ما که سوراخ نیست!
برچسب:
نویسنده: امیر عباسی