احساس درماندگی می کنم.تغییرات شخصیتی نمی توانند ناگهانی باشند و دو ماه تا یکساله شدن این پس زدن ها،فاصله است و فکر می کنم به زمان بیشتری احتیاج خواهم داشت.اما زمان،واقعا همان چیزیست که خیلی از چیز ها را روبه راه می کند،باید صبور یود و ادامه داد.توقف، خودکشی ست.
من بار ها،پشت ویترین مغازه ها ایستاده بودم و دامن ها، پولور ها، کیف ها و کفش ها را تماشا کرده بودم و هر بار فکر می کردم که هر یک از آن ها چقدر به ماری می آمدند. ولی پدر ماری عقاید به خصوصی درباره ی پول داشت و من جرئت نمی کردم چیزی برای ماری بخرم. پدر ماری روزی به من گفت:«فقر چیز بدی است،ولی بدتر از آن وضعی است که اکثریت مردم دارند، آن قدر دارتد که زندگیشان یک طوری می گذرد». گفتم:«ثروتمند بودن چطور است؟» و از شرم سرخ شدم. او مرا برانداز کرد. او هم سرخ شد و گفت:«پسرم،اگر فکر کردن را کنار نگذاری، عاقبت خوشی نخواهی داشت. اگر من جرئت و ایمان داشتم که در این دنیا می توان کاری از پیش برد،می دانی چکار می کردم؟» گفتم:«نه». دوباره سرخ شد و گفت:«تشکیلاتی درست می کردم که از بچه های ثروتمند سرپرستی کند.مغز های علیل و نادان همیشه اصطلاح غیر اجتماعی را برای مردم فقیر به کار می برند.»
عقاید یک دلقک-هاینریش بل
پ.ن: بی ربط ، شاید یکم
برچسب:
نویسنده: امیر عباسی